..: خیال سبز بسته شد :..
فرسایش قلم روی کاغذ رو با هیچ چیز دیگه ای نمیشه عوض کرد. اینکه فکرت رو بریزی روی یه کاغذ، ترجیحا کاهی حتی، حس عجیبی داره. این چرخوندن قلم بین انگشتا، این فشاری که روی اونا میاری تا بنویسی، بنویسی، بنویسی … و لذت ببری از این کار.
نوشتن میتونه حتی چیز خاصی نباشه؛ فقط سیاه کردن کاغذ باشه با رؤیاهای بچگی، چند بیت شعر که به یادت میاد، حتی یه خونه که نقاشیش میکنی… اون بوی گرافیت فوق العاده است.
به خاطر مشغولیت های این مدت کم سر زدم به این خیال سبزی که گوشه ای از این فضا نقش بسته، ولی زود ِ زود و پررنگ برگشتم…
ارسال شده در دستهبندی نشده | 1 دیدگاه »
نفس کم میارم گاهی… تو خودم غرق میشم، به دشتی مملو از هیچ می رسم حتی بدون سرسبزی. خالی از همه چیز. زندگی چرخ میخورد و سرگیجه میگیرم از این همه دوران، از بی ثباتی. روزهای تقویم برگ برگ کنده میشن و مچاله در سطل آرام میگیرند. اما این دل من کماکان میخروشد… بی تاب است. بین ماندن و رفتن و بازی های روزگار سردرگم مانده
نفس سنگین میشود. جهانی که سرسختانه ذهنم را به خود مشغول میکند. نفس به تنگ آمده و دیگر بالا هم نمی آید…
پنجره ای باید باشد در همین حوالی… جایی که مشتی هوا را بچپانند در گلویم…
ارسال شده در نقش دل | بیان دیدگاه »

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
رفتی… آنگونه که گویی بازگشتی نیست. در آن دیار طوری خودت را سرگرم کردی که دیگر خیلی چیزها به چشمت نیامد، رفتی و …
ارسال شده در نقش دل | 2 دیدگاه »
بغض بزرگترین نوع اعتراضه … اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست، التماسه
ارسال شده در دستهبندی نشده | 1 دیدگاه »
فقط مینویسم… روزهای عجیبی را پشت سر میگذارم، خیلی عجیب. مملو از شادی و خوشی و خنده؛ و در کنارش گریه و غصه و غم که میبارد بر این دل. خوبی هایش در کفه ی ترازو بیشتر نمود میکند، اما گویا لاجرم باید نشست و گاهی زانوی غم در بغل گرفت و آنقدر زانو ها را جمع کرد که سینه ات به تنگ آید و نفست به شماره بیفتد…
گاهی تصمیم گرفتن کار چندان راحتی نیست. فشاری که وجود دارد مثل شلاقی است که بر تن و بدنت میکوبد و فقط صدای بلندش به گوش میرسد. آن همه شادی که در کنارش هست، میشود همان مرهمی که تاب تحمل فشار را برایت فراهم میکند و نمیگذارد بشکنی. اما کار سختی است که بنشینی و تصمیم بگیری. از خود بی خود میشوی، تهی از همه چیز! میباری و لباس خیست را نگاه میکنی که گویای همه چیز است و خود ناچیز…
روزهای سختی است… همیشه تصمیم گرفتن سخت بوده برایم همیشه
ارسال شده در نقش دل | بیان دیدگاه »

هوای دلم این روزا بد جور گرفته. یه جورایی به تنگ اومده.
از خیلی چیزا و آدما و کارا خسته ام. یعنی میشه که دوباره…؟
ارسال شده در نقش دل | 3 دیدگاه »

یه سری از اولین دیدارها مثل حک شدن نوشته روی سنگ سالیان سال باقی می مونن. البته آخرین هاش هم شامل همین میشه. انگار لحظه لحظه ش جلوی چشمته. بعد وقتی یه فاصله ای میفته و یه مدت نسبتا زیادی همو نمیبینین، اون صحنه ها به همون وضوح برات دوره میشه و همراه میشه با اشکی که آروم غلت میخوره و یه رد خیس ازش باقی می مونه…
ارسال شده در نقش دل | 1 دیدگاه »

