خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

زلزله

به شدت توی خونه بحث زلزله بالا گرفته و کم کم برنامه های بلند مدت برای خروج از تهران داره مطرح میشه. مامان هم که از زیر آوار موندن به شدت هراس داره، و خب شاید برای همینه که این بحث داره به این خوبی پیش میره. حتی بحث اونور آب رفتن هم مطرح شده. ولی تا تموم شدن درس خواهرک که دو سال مونده همه چی منتفیه!

این وسط باید ماهی گیری کنم ببینم میشه از این فرصت عالی برای کوچ از این دیار استفاده کرد یا نه. چه برای تحصیل و ادامه ش، و چه برای تجربه ی یه زندگی جدید. فعلا که خواهرک دیوار چیده جلوی این جریان. تا ببینیم چی میشه.

 

پ.ن: البته فعلا همه ی اینا یه صحبته! حتی نظر خودم… ! باید خیلی چیزا رو کنار هم بچینم. خــــیــــلــــــی چیزا رو

سنتور

Glockenspiel__Santoor_3_by_zingool

 

زودتر رسوندم خودمو به کلاس تا بشه یه 1 ساعتی رو قبل شروعش، تمرین کنم. با کلی پرس و جو بالآخره گفتن در اولی رو برو تو! رفتم دیدم، یه جاییه شبیه انباری. ولی خب پایه ی نُت و آینه و اینا داشت. با اینکه کلی وسیله‌ی دیگه از کیف خانومای منشی، لباس، پالتو، خورده ریزای موسسه و یه عالمه چیز دیگه بود، سازم رو سر هم کردم و شروع کردم به زدن.

یه نیم ساعت که گذشت، اومدن در زدن که اگه میشه شما بیا بیرون، کلاس کم آوردیم، ایشون کلاسش رو اینجا برگزار کنن. ما هم جمع کردیم و سرخورده رفتیم بیرون. باز گفتم خوبه، این نیم ساعت هم جای شکر داره. رفتم طبقه ی بالا منتظر نشستم تا نوبت کلاس منم برسه. توی راهرو بودم که یه نوای دل انگیزی به این گوش رسید. زودی رفتم پشت در اون کلاسه. یه پسر دبستانی بود. لای در که باز شد فهمیدم. و به چه زیبایی سنتور میزد. استادش داشت برای این هفته که کنسرت داشتن، آمادش میکرد. و چقدر زیبا مینواخت… خیلی خیلی خیلی قشنگ. انگار که نوازنده ی حرفه ای ِ یکی از خواننده های سنتی باشه.

دلم نمیومد بلند شم برم. وصف ناپذیر بود. تا اینکه کلاسش تموم شد و رفت و دل ما موند پیش این ساز و زیبایی هایی که نمیتونم تو کلمه جا بدمش.

شاید یه روزی سراغ سنتور هم رفتم. بین سازهای سنتی، سنتور رو همیشه دوست داشتم.

یه موقع هایی انگار از قبل میدونی یه اتفاق بدی قراره بیفته. دلت گرفته س، خیلی دل و دماغ نداری، بی حوصله ای… بعد تا اون اتفاقه سرت نیاد، این مصیبت تمومی نداره.

از دیشب یه حال بیخودی بودم. مرغ پرکنده که میگن و اینا … ! امروز یه نمره ای اومده برام درخشاااان! و شاید همه ی اون حس هایی که بود توجیه شد. با یه لبخند ژکوند که ماسیده بود رو لبم، ماتم برده بود. انقدر گیج شده بودم که صدای مامان رو هم نمیشنیدم. هه هه! (مثل پسرخاله ی کلاه قرمزی بخونینش)

بریم پیگیر شیم ببینیم چی میشه. کلی روزم خراب شد!

لازم به ذکره که نُت ها رو قر و قاطی میزنم؟ به خاطر آرامش ذهنه احتمالا! میدونم. یعنی مطمئنم.

دل

IMG_0082

پر از چین! پر از شکستگی! پر از سکوت! پر از من … شبیه من

هیسسس! برو

یه موقع هایی پیش میاد که حس میکنی باید ساکت شی. یعنی بشینی فکر کنی و یه چیزایی رو کنار هم بچینی! اینکه تو یه جاهایی باید باشی یا نه… اینکه اصلا خوبه که بمونی، یا مثلا همونی باشی که همیشه بودی. اصلا حضورت لازمه؟ میخوان که باشی؟ خسته نشدن از بودنت؟

گاهی پررنگ بودن زیادی، یا زیادی توی چشم بقیه بودن، یا مثلا رو در بایستی دوستان تو این موضوع که بگن باش یا نباش، خیلی چیزای دیگه رو هم به ذهنت راه میده.

 

این چند تا خط کلی پ.ن میتونه داشته باشه، ولی همین جوری کلی بمونه بهتره.

کافی شاپ

پیدا کردن یه کافی شاپ آروم و بدون دود توی این روزا یه کار سخت و غیرممکن شده تقریبا. یه جایی که بتونی راحت بشینی حرف بزنی، و وقتی که بلند میشی بری، هنوز بوی عطری که روی لباسِت هست همونجوری مونده باشه. بدون هیچ افزودنی ای!

دیروز یه دونه شون رو کشف کردیم. نرفته بودیم هیچ کدوممون اونجا. منتها وقتی دوستم گفت یه تابلو دیده که اونجا یه کافی شاپ هست، گفتیم بریم که کشفش کنیم. و واقعا هم کشف ارزشمندی بود. اونم برای منی که وقتی میومدم خونه هر چی لباس داشتم رو از رو تا زیر، باید مینداختم تو ماشین لباسشویی و میرفتم حموم، تا بوی دودی که لای موها و منافذ پوستم هم رخنه کرده، بلکه پاک شه.

یه گپ خوب و دوستانه و خودمونی بود با یه عالمه حرف. از درس و زبان و موسیقی و مذهب گرفته تا اتفاقات اخیر و روزهایی که منتظر اومدنش هستیم. حتی از علاقه ای که به عکاسی از خورشید و نورش توی سپیده دم هست تا غروبش و یه عالمه حرفای خوب و بد دیگه.

روزهایی که لبخند یه دوست خوب رو میتونی تو چند قدمیِ خودت ببینی، یکی از قشنگ ترین چیزاییه که میشه متصور شد.

پ.ن: کشف کافی شاپ باعث شد یکی دیگه از روزای خوبم رو هم به تصویر بکشم

پ.پ.ن: دفعه ی بعد یادم باشه یه پرچم بزنم اونجا من باب کشف

خواب

از خواب پا میشی. میبینی حس سبکی داری، یه حس خوب، یه حس شیرین. بعد سعی میکنی قبل از اینکه همه ی خوابایی که دیدی از ذهنت بپره، شروع کنی دوره کردنشون. هی مرور کنی و فلاش بک بزنی که قبلش چی بود… آهان. خب چی شد که اینجوری شد؟ آهان … بعد کم کم چیزای زیادی از خوابت رو یادت میاد. اونجاس که میفهمی اون حس خوب از کجا اومده.

توی خواب میتونی با کسی که دیگه نمیبینیش باشی و حس خوب بودن با اون رو مثل قبل لمس کنی. میتونی دستات رو حلقه کنی دورش و بدون ناراحتی، با آرامش از کنار هم بودن لذت ببری. تو سکوتی که هست یاد خاطره های خوب بیفتی. گپ بزنی و دوستی رو مثل قدیم از سر بگیری…

میتونه اون دوست خیلی دور باشه … دور و دست نیافتنی. ولی توی خواب، همین نزدیکیه… تو چند قدمیت، حتی نزدیکتر

رهایی

IMG_0810

بعضی وقتا میشه که میخوای از یه عالمه روزمرگی فرار کنی. از این روزای پر مشغله و خستگی هایی که فشار میاره روت … میخوای تو یه جای ساکت و خوش آب و هوا یه دوچرخه داشته باشی و تو هوای خنک صبحگاهیش رکاب بزنی. بری بالای یه صخره بشینی و موج های دریا رو که زیر پات به سنگ ها میخوره نگاه کنی. انقدر رو لبه باشی که، اگه یه باد شدید بیاد، ولو شی تو آب و دست و پا بزنی. انقدر که استرس و هیجان رو بتونی اون بالا توی وجودت حس کنی. اون حس رهایی و سبک شدن رو.

توی دنیای پر از هیاهو و شهرنشینی شدن، حتی آرزوهای ساده ی گذشته، دست نیافتنی و دور به نظر میاد. طبیعت و آرامش ِ توش انقدر با مردم شهری قهر کرده؟

دختی از تبار ایران

تعریف ایران دخت رو زیاد شنیده بودم… وقتی دیروز خریدم و ورق زدم میشه گفت یکی از بهترین هایی بود که خونده بودم. مطالب گوناگون، با نگاه خوب و هوشمندانه و جامع نسبت به موضوعهایی که مطرح کرده. قطع و یقین از پس خوندن همه ی صفحاتش بر نمیام. بس که موضوعات مختلفی رو پوشش داده. شاید بتونم اینو بگم که توی سبد مطالعاتیم، قطعا جا میدمش و با خوندنش سعی میکنم یه ریزه رشد بدم به این ذهن خاک گرفته.

دوباره کتاب خونیم شروع شده و شاید بتونم تا نمایشگاه بعدی اگه درست حسابی بشینم سر کتابایی که خریدم، تمومشون کنم و یه سری جدید رو بخرم. بدون احساس عذاب وجدان به خاطر کتابایی که از تو قفسه ی کتابخونم برام شکلک در میارن که دیدی نمیخونی ما رو!

پ.ن: کتاب فقط کاغذی! کاهی باشه که صد برابر بهتر … بعد این پست یعنی من کارم خیلی درسته ! بعله

خانواده

شاید یکی از سخت ترین و بدترین لحظه های زندگی، وقتی باشه که مادر آدم شروع میکنه به گریه کردن! به خاطر مشکلاتی که گریبانش رو گرفته… به خاطر خالی شدن پشتش و احساس تنهایی ای که میکنه. اون موقع است که خُرد میشی. اون موقع است که حتی نمیتونی سرت رو بلند کنی تا صورتش رو ببینی. تا اشکا و صورت برافروخته اش رو به خاطر گریه های مداومش و فشاری که تحمل میکنه، توی قاب نگاهت بگنجونی … اون موقع است که ساکت می مونی و چیزی نمیگی تا دونه دونه ی حرفاش رو بگه. که لااقل براش کسی باشی تا درداش رو بتونه تو گوشت نجوا کنه و شاید یه ریزه آروم شه با بیرون ریختنشون. اون موقع است که میفهمی شاید این همه مشکلاتی که داری رو، اونم ازش خبر داره! یا لااقل حسشون میکنه و ناراحتیت رو میبینه… منتها راه حلی به نظرش نیومده تا بتونه کمکت کنه…

اون وقتی که فقط ازت میخواد که «گوش کن! بذار حرفامو بزنم. تو گوش کن خب! دارم میترکم از این همه اتفاق!»، از خودت بدت میاد. که چرا مثل قبل دیگه نمی‌شینی باهاش حرف بزنی! کلمه کلمه در مورد خوبی ها و بدی های زندگی. در مورد سختی ها و چیزای دیگه. هر چند اون دیگه نمیخواست… ولی حالا که میخواد، ساکت می مونم و گوش میدم…

وقتی آخرش بغلت میکنه و عذر میخواد واسه چیزایی که پیش اومده، پاهات شل میشه و از خودت خجالت میکشی! که چرا باید – به هر دلیلی – این جمله ها رو از زبون مادرت بشنوی.

سخت ترین لحظه های زندگی میتونه اینجوری رقم بخوره. که ببینی مادرت تنهاست. که ببینی دلخوشیش تویی بودی که به خواست خودش حتی، یه مدت نبودی براش. که بدونی تکیه گاهش تویی! تویی که رفته بودی توی پیله ی تنهاییت…

نوشته‌های قدیمی‌تر »